زندگي يك بي مغز...
داستان از اينجا شروع شد...
مادرم بود و پدرم. راستش من دخالتي نداشتم ولي انگار دعوا سر من بود. خوب كه يادم مي آيد شب بود اين دفعه ديگه راه فراري نداشت نه بهانه خستگي كار داشت و نه دير وقتي رخت خواب.خلاصه دير هنگامي با اخم و اه مادر من دعوت شدم خودشون الان ميگن عشق ه خنده داره نه؟
مشكل ما همينه همه چيز رو با عشق قاطي مي كنيم
عجب عشق جالبي همين كه تمام شد مادرم پشيمون شد بور كنيد من دخالتي نداشتم
ولي خب ديگه چاره اي نبود دسته گلي كه پدرم اب داده بود خيلي زود رشد مي كرد اين رو داخل پرانتز مي گم بهتون:(البته اگر باغبان نبود و دسته گلش رو ريشه كن نمي كرد كه ديگه زنده نمونه) كه خوشبختانه اقدام كرد
خودتونك ه مي دونيد انسان به طور عادي هم سالم نيست حالا حساب كنيد اگر من سالم هم بودم با اقدامات حداقل يك مغز ازم كم مي شد. كه شد.
اين ها همه هيچ دخيل و نبودن من و فحش نثار كردن من هم همانا
بگذريم گفتم كه ما ادم ها به طور عادي هم سالم نيستيم. ببخشيد من پرانتز هام زياد شد ولي بايد اين ر وهم تو پرانتز بگم ( ما ادم ها يعني اگر ادم باشيم يا شايدم شما ادم ها گفتم كه من يك غمز كم دارم) اخه ادمينژت خيلي وقته رفته بقيهر وهم كه ولشون كن
بالاخره با هر زور و ضربي بود به دنيا امديم. اولين جايي رو كه چشم باز كردم تو اتاق عمل بود اونم چه كسي رو ديدم دكتر با دست و روي خوني. به خودم گفتم عزيزم نيامده خداحافظ ... ولي بگو اين رسم دعوت و خوش زامد گويي بود من كه زياد اشنا نبودم ميگم زياد چون اون دنيا يك چيزي در مورد دعوت و خوش امد گويي و جهنم و اين جور چيزا شنيده بودم بعد ها هم ياد گرفتم تو شادي هم بايد خون بيشتري بريزم و بزنم پاره پوره كنم خودتون كه بهتر مي دونيد اين خون ها براي ادم خوش بختي مياره
مثلا همين دختر اقاي همسايمون تو عروسيشون دوتا گوسفند كشتند تا حالا دو بار طلاق گرفته اين ر وهم بگم من اين ر وخوشبختي مي دونم بدون هيچ كنايه اي
اون يار وهم تقصيري نداشته حالش رو كرده ديگه جو بهشت گرفته بودش. تو اون دنيا همين طوري بود يك حوري مي امد و نيم ساعت ديگهيكي ديگه..
اخ.اخ. جانم. ميبيني جان خودت؟ چقدر جهان ها با هم تطابق دارند !!!
ببخشيد دوباره از بحث زندگيم پرت شدم...
داشتم مي گفتم بعد از اون خوش امد گويي گرم و خونين و صميمي پدرم هر روز مرغ خوردم مي داد تا زود رشد كنم ولي نمي دونست اين بزرگي كه اون مي خواهد به عقله باور كنيد در سن چهارده سالگي خرسي كم ياب تلقي مي شدم در حالي كه يك مغز كم داشتم . اگر اون وقت ها كه گريه مي كردم به جاي شير مادر يكي باهام حرف ميزد در سن ده سالگي فيلسوفي بودم واسه خودم اخه من به خاطر چيز ديگه اي گريه مي كردم از سر نفهمي اگه مي فهميدم خب حرف ميزدم كه چي مي خواهم ولي اونا نمي فهميدن كه تا دهن وا ميكردم اون گردي گوشتي مسخره رو مي كردن تو دهنم منم با اجازه مثل بز مي خوردم فكر مي كردم دردش مياد ولي بگو چه لذتي مي برد اين ادم ها واقعا موجودات عجيبي هستند ها!!
ببخشيدا من خيلي از بحث زندگي خودم دور ميرم يك چيزايي هست كه به ادم خيلي درد مياره
مثلا همين دختر كه تو فيلم ( بوق_____) ها بله همون دختره اولين عشقم
داشت با اون مرده(بوق_______) ولي چشم تو چشم من بود و داشت بربر من رو نگاه مي كرد منم فكر مي كردم عاشقمه هميشه مي گفتم وقتي بزرگ شدم ميرم مي گيرمش
ولي مچش رو گرفتم يك بار همون دختره رو كامپيوتر داييم كه اتفاقا زن هم داشت داشت بربر به اون هم نگاه مي كرد
ا ا ا زن بي فرهنگ انگار نه انگار عاشق من بوده
ديگه ازش متنفر شدم . نمي دونستم چرا اين كار رو مي كنه مگه دوستم نداشت؟
بعد ها فهميدم بدبخت مشكل داشت و مجبور بود براي اينكه خرجش خودش رو در بياره مثل من كه خرج خودم رو ميدم اين كا رو كنه يعني با اون باشه و بر بر ما رو نگاه كنه شما ديگه گولش رو نخوريد اگه روزي واقعيش ر و ديديد بدونيد دختر خوبيه تقصيري نداشته بيچاره تحت فشر بوده
ببينيد كار اسوني نيست خرج خودت رو بدي ها خيلي سخته اين قدر كه پسر همسايمون( گوشتون رو بياريد جلو) هر از گاهي اونم بله...
چيه چرا اينطوري نگاه مي كنيد من هنوز نه ولي با اين روند اگه پيش بريم شايد منم در اينده بله
شما هم بله...
بگذريم داشتم عرض مي كردم ما بزرگ شديم و شديم و شديم ولي همون بي مغز مونديم
هر جا هم مي رفتم همه مي گفتم بي مخ بي مخ بي مخ بي مخ بي مخ هي هي
ولي من ناراحت نمي شدم چون يادگار پدرم بود و واقعا هم عجب يادگاري هم بود همه ميگن بده ها ولي راحتي. همين يك سر رو كه نداري ديگه هزار سودا هم پشتش نيست
اين طوري بگم بهتره هيچ ميشي هيچ بودن هم عالمي داره به جان شما كه الان من هيچي نيستم كه درستم فكر مي كنيد
اخه وقتي هيچي نباشي ديگه تو نظرت هيچي به هيچي هم نيست اون وقت تو به هيچز نميري و خودت مي موني خودت...
اين رو كه گفتم كم حرفي نيست ها خيلي حرف هست اخه ما خيلي وقته از خودمون گم شديم
الانم ديگه از نوشته اي كه براي شما نوشته شده ميرم بيرون شما خوب روش فكر كنيد شايد هيچ شدي
راستي يك تشكر به پدرم بدهكارم بابت اين بي مغزي خيلي دوستش دارم جبران كار اون شبش شد
فعلا من نوشته ر وترك مي كنم مي خواهم خارج نوشته گريه كنم شما باشيد
با اجازه...
خداحافظ...
سينا ستارنيا
تاريخ:27/10/90

