تبليغاتX
اصالت در اسارت

اصالت در اسارت

اصالت و فرهنگ غنی ما الان تبدیل به فرهنگ بیگانه و عرب شده و الان اصالت ما در بند سیاست های نادرست

زندگي يك بي مغز...

 

 

 

 

داستان از اينجا شروع شد...

مادرم بود و پدرم. راستش من دخالتي نداشتم ولي انگار دعوا سر من بود. خوب كه يادم مي آيد شب بود اين دفعه ديگه راه فراري نداشت نه بهانه خستگي كار داشت و نه دير وقتي رخت خواب.خلاصه دير هنگامي با اخم و اه مادر من دعوت شدم خودشون الان ميگن عشق ه خنده داره نه؟

مشكل ما همينه همه چيز رو با عشق قاطي مي كنيم

عجب عشق جالبي همين كه تمام شد مادرم پشيمون شد بور كنيد من دخالتي نداشتم

ولي خب ديگه چاره اي نبود دسته گلي كه پدرم اب داده بود خيلي زود رشد مي كرد اين رو داخل پرانتز مي گم بهتون:(البته اگر باغبان نبود و دسته گلش رو ريشه كن نمي كرد كه ديگه زنده نمونه) كه خوشبختانه اقدام كرد

خودتونك ه مي دونيد انسان به طور عادي هم سالم نيست حالا حساب كنيد اگر من سالم هم بودم با اقدامات حداقل يك مغز ازم كم مي شد. كه شد.

اين ها همه هيچ دخيل و نبودن من و فحش نثار كردن من هم همانا

بگذريم گفتم كه ما ادم ها به طور عادي هم سالم نيستيم. ببخشيد من پرانتز هام زياد شد ولي بايد اين ر وهم تو پرانتز بگم ( ما ادم ها يعني اگر ادم باشيم يا شايدم شما ادم ها گفتم كه من يك غمز كم دارم) اخه ادمينژت خيلي وقته رفته بقيهر وهم كه ولشون كن

بالاخره با هر زور و ضربي بود به دنيا امديم. اولين جايي رو كه چشم باز كردم تو اتاق عمل بود اونم چه كسي رو ديدم دكتر با دست و روي خوني. به خودم گفتم عزيزم نيامده خداحافظ ... ولي بگو اين رسم دعوت و خوش زامد گويي بود من كه زياد اشنا نبودم ميگم زياد چون اون دنيا يك چيزي در مورد دعوت و خوش امد گويي و جهنم و اين جور چيزا شنيده بودم بعد ها هم ياد گرفتم تو شادي هم بايد خون بيشتري بريزم و بزنم پاره پوره كنم خودتون كه بهتر مي دونيد اين خون ها براي ادم خوش بختي مياره

مثلا همين دختر اقاي همسايمون تو عروسيشون دوتا گوسفند كشتند تا حالا دو بار طلاق گرفته اين ر وهم بگم من اين ر وخوشبختي مي دونم بدون هيچ كنايه اي

اون يار وهم تقصيري نداشته حالش رو كرده ديگه جو بهشت گرفته بودش. تو اون دنيا همين طوري بود يك حوري مي امد و نيم ساعت ديگهيكي ديگه..

اخ.اخ. جانم. ميبيني جان خودت؟ چقدر جهان ها با هم تطابق دارند !!!

ببخشيد دوباره از بحث زندگيم پرت شدم...

داشتم مي گفتم بعد از اون خوش امد گويي گرم و خونين و صميمي پدرم هر روز مرغ خوردم مي داد تا زود رشد كنم ولي نمي دونست اين بزرگي كه اون مي خواهد به عقله باور كنيد در سن چهارده سالگي خرسي كم ياب تلقي مي شدم در حالي كه يك مغز كم داشتم . اگر اون وقت ها كه گريه مي كردم به جاي شير مادر يكي باهام حرف ميزد در سن ده سالگي فيلسوفي بودم واسه خودم اخه من به خاطر چيز ديگه اي گريه مي كردم از سر نفهمي اگه مي فهميدم خب حرف ميزدم كه چي مي خواهم ولي اونا نمي فهميدن كه تا دهن وا ميكردم اون گردي گوشتي مسخره رو مي كردن تو دهنم منم با اجازه مثل بز مي خوردم فكر مي كردم دردش مياد ولي بگو چه لذتي مي برد اين ادم ها واقعا موجودات عجيبي هستند ها!!

ببخشيدا من خيلي از بحث زندگي خودم دور ميرم يك چيزايي هست كه به ادم خيلي درد مياره

مثلا همين دختر كه تو فيلم ( بوق_____) ها بله همون دختره اولين عشقم

داشت با اون مرده(بوق_______) ولي چشم تو چشم من بود و داشت بربر من رو نگاه مي كرد منم فكر مي كردم عاشقمه هميشه مي گفتم وقتي بزرگ شدم ميرم مي گيرمش

ولي مچش رو گرفتم يك بار همون دختره رو كامپيوتر داييم كه اتفاقا زن هم داشت داشت بربر به اون هم نگاه مي كرد

ا ا ا زن بي فرهنگ انگار نه انگار عاشق من بوده

ديگه ازش متنفر شدم . نمي دونستم چرا اين كار رو مي كنه مگه دوستم نداشت؟

بعد ها فهميدم بدبخت مشكل داشت و مجبور بود براي اينكه خرجش خودش رو در بياره مثل من كه خرج خودم رو ميدم اين كا رو كنه يعني با اون باشه و بر بر ما رو نگاه كنه شما ديگه گولش رو نخوريد اگه روزي واقعيش ر و ديديد بدونيد دختر خوبيه تقصيري نداشته بيچاره تحت فشر بوده

ببينيد كار اسوني نيست خرج خودت رو بدي ها خيلي سخته اين قدر كه پسر همسايمون( گوشتون رو بياريد جلو) هر از گاهي اونم بله...

چيه چرا اينطوري نگاه مي كنيد من هنوز نه ولي با اين روند اگه پيش بريم شايد منم در اينده بله

شما هم بله...

بگذريم داشتم عرض مي كردم ما بزرگ شديم و شديم و شديم ولي همون بي مغز مونديم

هر جا هم مي رفتم همه مي گفتم بي مخ بي مخ بي مخ بي مخ بي مخ هي هي

ولي من ناراحت نمي شدم چون يادگار پدرم بود و واقعا هم عجب يادگاري هم بود همه ميگن بده ها ولي راحتي. همين يك سر رو كه نداري ديگه هزار سودا هم پشتش نيست

اين طوري بگم بهتره هيچ ميشي هيچ بودن هم عالمي داره به جان شما كه الان من هيچي نيستم كه درستم فكر مي كنيد

اخه وقتي هيچي نباشي ديگه تو نظرت هيچي به هيچي هم نيست اون وقت تو به هيچز نميري و خودت مي موني خودت...

اين رو كه گفتم كم حرفي نيست ها خيلي حرف هست اخه ما خيلي وقته از خودمون گم شديم

الانم ديگه از نوشته اي كه براي شما نوشته شده ميرم بيرون شما خوب روش فكر كنيد شايد هيچ شدي

راستي يك تشكر به پدرم بدهكارم بابت اين بي مغزي خيلي دوستش دارم جبران كار اون شبش شد

فعلا من نوشته ر وترك مي كنم مي خواهم خارج نوشته گريه كنم شما باشيد

با اجازه...

خداحافظ...

 

                                                                                                               سينا ستارنيا

                                                                                                        تاريخ:27/10/90

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 1:42  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

چند شعر کوتاه

سلام بابت غیبت طولانیم معذرت می خواهم

چند تا شعر کوتاه از خودم  براتون می خواهم بنویسم...

۱

جنگ نان نبود پدرم داشت کشته می شد و اب را روی مادرم بسته بودند

تقصیر من چیست که وقتی تو را میبینم عطش خون دهانم را پر می کند؟؟؟

۲

رگه های شهر در پیراهنم خون می کند

رنگش روی لب های تو!!

۳

قبول کن که ما از نطفه های جنگیم وقتی هنوز نتوانسته ایم اتفاق ساده دوست داشتن را با قلبمان پیوند دهیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:2  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

حساب فقط من و تو نیست

نه عزیزم حساب من و تو نیست

حساب دو میانگین هفتاد ساله هست

حساب زندگیه. حساب ما هست

زندگی ما مربوطه به زندگی کسای دیگه حساب اون ها هم هست

حساب جهانیه

هنوز نفهمیدی؟؟؟؟؟...

(سینا)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:42  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

م.ر.گ.ف.ا.ح.ش...

اسمان سپید. راه ها دل خسته از رفتن . درختان در انتظار باران پیر
در میانه راه کودکی با مو های سپید ریش هایش را شانه می کند
و زنی زنانگیش را بر باد می دهد
و کودکی برای اغوش مادر نعره می کشد
دست ها روشنی را خفه می کنند
جاده ها را بر می گردم
کدوکی در ابتدای راه ریش هاش را شانه می کند
و زنی در کوچه های قبل از زندگی زنانگیش را بر باد می دهند
(سینا)

تازه دختر بچه ای لباس قرمز بر تن کرده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 16:53  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

هنری کمیاب

زندگی را با هنر اشتباه نگرفته ام

زندگی کردن هنری است کمیاب...

زندگی شاید اجرای نمایشیت که هر لحظه نکته ای گوش زد میکند و زندگی شاید اجرای نمایشیت که از پایان آن با خبر باشی

زندگی شاید سبک نوین یک بازیست که هنوز به دست نیامده است

زندگی شاید...

(سینا)

بقیش با تو زندگی شاید... چی؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 21:55  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

گرسنگی تو همه چیز هست...!!!

سلام

شنیدم کار دنیا برعکسه ولی نگفتن حرفا هم برعکسه میگن دوری و دوستی انگار دور تریم بد تره

بگذریم الان تو این وقت موقع گلایه نیست هر چند که شما از خودم بیشتر گلایه دارید ولی چه کنم وقتی ندارم به جان خودم که برام از دنیا عزیز تر کسی نیست

اینقدر تو این چند وقت گیر بودم که به کارای دلم هم نرسیدم وقتی می گم دل یعنی همه چی حالا ذهنت پخش میشه سمت منفی نرو هر چند که دلم خیلی چیز ها می خواهد خوب آدمم ولی باید جلو بعضی چیز ها گرفت

اگر چه من پایبند تعصب و دین و اینا نیستم آدم وقتی به انسانیت برسه دیگه نیاز به دین نداره انسانیت خودش یم مکتب کامله

نگاه کن تو ر وخدا هی حرف تو حرف میاد

امروز مادر بزرگم داشت می گفت وقتی ملخا حمله کردن دیگه چیزی برای خوردن نبود همه چیز رو خورده بودن مردمم دیگه اینقدر گرسنگی بهشون فشار آورده بود که ملخ ها رو مثل میگو سر و تهش رو می زدن و  سرخ می کردن می خوردن

حالا لعنت به این وصغ و روزگار اینقدر زمینامون بی حاصل شده که ملخا هم رغبت نمی کنن بیا حمله کنن تا بلکه دلی از غذا در بیاریم

اگر چه گوشت خر حلال شد ولی اگه خواستید بخورید یک سر برید اون پایین پایین های شهرتون ببینید اون مردم خیلی پایین سالمن باراشون اتفاقی نیافتاده بعد بخورید

راستی همین خر ر وبخورید یک پولی هم جمع کنید برید مکه زیارتی کنید واجب تره!!! بالاخره خدا واجبش کرده نرید وقتی از دنیا رفتید دینتون کامل نیست خدا هم خودش راضیه همسایه بقلی هم که گرسنه هست راضیه چون خدا گفته مهمه راضی هستیم

در حال حاضرم در منطقه  بالا شهر چون کلاسشون به گوش خر نمی خورده دارن خون انسان می خورن

هر کدوم دیدی بهتره انتخاب کن دست خودت گفتم بیام راهنمایی کرده باشم گرسنه نمونی خدا وکیلی گرسنگی سر تا پامون ر وگرفته چشممون رو گوشمون رو دستمون رو من که دهنم خیلی گرسنه هست برای اینکه عقده ی دلم ر وروا کنم ولی بعد سیری این یکی مرگه سیر شدی می ترکی یعنی می ترکوننت چشم برای تعصبات بی جا حریص کردن مردم نسبت به جنس مخالف سخت گیری حریص این تازه یک نمومه روشنش هست گوش همین طور آخرش هم برای رفع این گرسنگی ها دست به کاری می زنیم که فنا میشیم یعنی عاقبت هر گرسنگی نابودیه چه شکم چه گوش چه چشم چه هر چی دیگه... من که چاقم از لحاظ شکمی رژیم می گیرم از لحاظ چشمی و گوشی هم خدا ویکی می دونم دست خودتون نیست بالاخره طبیعته آدمه ولی خوب چه میشه کرد تو این وضعیت ولی همین طبیعتم باید کنترل بشه که باعث فساد نشه ممنون میشم که تو این وضعیت خودتون یکم ر ومخ خودتون کار کنید که براتون عادی جلوه بده اذیت نشید

همیشه سیر باشی برزگ ترین آرزوم برای همه ست چون جامعه تا حدی سالم میمونه فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 19:0  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

زندگی کن نه نفس نه خوراک زندگی

سلام

چند وقت نبودم چند وقت چه عرض کنم عمری شاید برای من چند وقت وقتی می گم نبودم یعنی تو هیچی نه تو دنیا نه رویا هیچی

بزرگترین بحثم الان بعد این همه وقت زندگی کردن هست

باید زندگی کرد زندگی نفس نه خواب نه خوراک نه سگ دو زدن نه زندگی کردن خیلی فرق میکنه

تو این جاده ی محدود عمر باید زندگی کرد

وای سینای بدبخت تابلو پایان جاده رو دارم می بینم من برم زندگی کنم

(نه آدمم نه خدا نه فرشته نه... کی خودم رو پیدا کنم  نمی دونم تا فهمیدم چی هستم اون وقت وقت سلامی دوباره هست

فعلا تا پیدا شدنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 12:49  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

صرفا جهت اطلاع...

بی مقدمه می گویم دست هایم حوصله زیاد گویی ندارند   

   کمتر می نویسم دست هایم جون ندارند صدای شکمم نمی گذارد ذهنم را با قلمم یکی کنم نان های خشکمان تمام شده نان تر هم که... وقت هایم برای درآمد پر شده وقت ازاد ندارم اگر وقت کردم نفسی بکشم می نویسم

بقیه نوسندگان را نمیدانم...    

همیشه میگفتم که هنر با نداری هم می تواند باشد اما از وقتی گرسنه هم پوست دفم سنگ شده صدایش در نیامده دفتر شعر در این شماره معین تکان نخورده نمایشنامه حفظم نمیشود

کاش می شد کمتر زندگی کرد یا احداقل گودال های جامعه رو پر کرد که هم سطح مردم باشم ولی در این گودالی که ما هستیم نه کسی گذر می کند نه کاروان قصد برداشتن آب

این ها را صرفا جهت اطلاع گفتم کمتر می نویسم     ای کاش می شد کمتر زندگی کنم کاش....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 19:10  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

غذای شاهی.مطرب هنر نواز.تحصیل بی حد فراز

فیلمل که چندی یش بر رو ی صحنه رفت!! توجه توجه روی صحنه رفت!!!!    کاری از بچه های ایران

نوسنده: سینا

کارگردان: زندگی

 تهیه کننده: آدمی

 بازیگران: آدمان

صبح از خواب بیدار شدم که زود صبحونه بخورم و برم یک نگاه رو نمایشنامهم بندازم که حوصله چرت و پرتای این کارگردان رو نداشتم تخم مرغ رو درست کردم و داشتم می خوردم که بابام وارد آشپزخانه شد

 -سلام بابا

-سلام نخور

 _ چی رو ؟؟؟

- تخم مرغ رو میگم بچه مگه تو نمی فهمی سفیدش رو صبح بخور زدش رو هم بگذار برای عصرت

- چی؟؟؟ بشین باباجون عزیزم صبح شده بیدار شو کابوس نگو فدات گیج می زنی؟

- خواب چیه دوباره سبک بازیت گل کرد؟؟؟ برات کار کردم؟فعلا شبا برو کشتارگاه ماهی 300 . 400 تومان گیرت میاد تا بعدم خدا کریمه

- کار چیه باباجون من درس دارم صحنه دارم گروه موسیقیم هست وقتم پره پره خودت که میدونی

- از این صحنه و موسیقی سر جمع چند گیرت میاد؟؟؟

 _ از تاتره که یک 100 تومانی از موسیقی هم هر جا اجرا داشتیم یک 10 تومنی گیرم میاد

- تاتره برای چند ما ه هست؟؟

 - 6 ماه

- پس با همون نون بخور. اون تخم مرغ مادر مرده ر وهم کمتر بخون برای بعدم بگذار. غدای شاهی رو که یک جا نمی خورن معدت تعجب میکنه یک چند ساعتی گذشت داشتم رو حرفای بابام فکر میکردم دیدم راستی میگه ما هم دلمون رو به چی خوش کردیم این که نشد درآمد ولی خوب درس میخونم درس بخون چی هر کی از نشش قهر کرده یک مطب وا کرده و دارو خونه زده دیگه ما رو کجا جا بدن

سر صحنه:

_سلام سلام بچه ها به سلام آقای تهیه کننده خوبی آقای.... احوال گرامی ببخشید میشه باهاتون یک دو کلام حرف بزنم یک جای خلوت

 - آره بیاد بریم اونجا

 - ممنون

- کارت چیه سینا جان

- با عرض شرمنده گی آقای تهیه کننده میشه این دست مزد ما رو یکم بیشتر کنید به خدا 100 برای 6 ماه کار خیلی کمه

 - چی؟؟ کمه؟؟ فکر کردی کی هستی؟؟ تاتانیک پیاده شو با هم بریم بر وبابا اصلا ما به شما نیاز نداریم بفرمایید بیرون آآقا بفرمایید

_ چرا جوش میارید خوب..

 - خوب نداره بفرمایید بیرون از صحنه زدم بیرون اعصابم خیلی خرد بود دلم می خواست بزنم تیکه تیکش کنم مردیکه عوضی رو انگار گفتم مال باباش رو بهم بده داشتم همین جور که تو راه میرفتم یک پیره زن نشته بود و طلب کمک می کرد

- تو رو خدا کمک کنید بچم تو بیمارستانه ندارم خدا عمرت بده جون

- مادر بیا یک کاری کنیم بیا جیبامون عوض خوب بابا به خدا منم ندارم آهان آهان(همه جیبام رو ریختم بیرون) رفتم خونه. خالم اینا اونجا بودن دختر خالم بچه که نبود شیطون بود آدم رو تخم میاورد تا ما این پای خرد شده ر وگذاشتیم داخل دایی سیناش گرفت دایی سینا این کار رو بکن دایی سینا اون کار رو بکن دایی فلان می خواهم دیگه می خواستم یکی بزنم تو گوشش پیش خودم گفتم اون تفلک چه گناهی کرده دیگه داشت عاجزم میکرد مجبور شدم ببرمش پارک

 تو پارک:

_ دایی تو چقدر خوبی خیلی دوستت دارم

- چی می خواهی خرم نکن -قلعه بادی!!

_ بیا بریم که نبرمت تا شب همچین جوری رو مخم لامسب من راه میری بیا قلعه بادی:

 - سلام اقای خسته نباشید یک بلیت قلعه بادی می خواستم

 _ 4 تومن لطف کنید

 _ چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_ 4 تمومن

_نمی خواهد ممنون بیا بریم

_ دایی قلعه چی شد؟؟ خراب بود قلعه گفت بعدا بیا

_ دایی تو ر وخدا تو رو هر کی دوست داری

 _ دایی جان بیا من می خوابم تو بپر ر وشکم من از صد تا قلعه بادی بهتر و نرم تره

اوه چقدر از دنیا عقب موندم چقدر اختلاف بین آدما افتاده فقط بچه های اونا که می تونن باید لذت بازی ر وببرن ولی ما چی باید بچه هامون رو به خر سواری کردن به وسیله خودمون سرگرمشون کنیم هنر چقدر کم ارزش شده!! وای وای درس چی بخونم لیسانس که شده مثل نقل و نبات دست بچه هم پیدام میشه به دف هم میگن ما انقلاب کردیم که مطرب نداشته باشیم

 خدایا دیگه بارون به زمین آب نمیده      دیگه عطر گل شادی به بهار جون نمیده      دیگه شادی نمیاد غم از دلا بیرون نمیاد دیگه خورشید به زمین جون نمیده        به خدا هیچ کس به تاریکی تن نمیده        موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ تاریکی تن نمیده       ننه دریا به ماها قهر شده دیگه قناری آواز بهاری سر نمیده اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه

(سینا) از تاثیر یک آهنگ قسمت

دوم این فیلم نامه بستگی به علاقه دوستان دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 15:0  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

به پست قبلی نقد های بود که فکر میکنم بعضی هاش وارد بود...من اصلن قصد نداشتم سیاست و پر رنگ کنم والا درستش همین بود که با مستندات کار کنم اما اشتباه از نحوه نگارش من بوده شاید...تفکر دیکتاتور فقط مختص به قدرت اعظم نیست من فکر میکنم ما بسته به محیط وگاهی ضعف های خودمون توی ذهنمون یه پا دیکتاتوریم.بیشتر دلم میخاد روی تفکرات خودمون بحث کنیم که میشه تغییرش داد اما از اونجایی که مد نظر دوستان بیشتر بحث مستند سیاسی هست فعلن دست نگه میدارم و ادامه نقد دیکتاتور وفقر و به سینا میسپارم...

 

 

سینا

سلام یسنا و دوستان

البته بی حرمتی به پست شما نباشه که در ادمه اش مطلب گذاشتم الزم دیدم مربوطش کنم

اگه اشکال نداره

اول بگذار ببینم ما برای چی داریم اینجا جمع میشیم برا چی داریم بحث میکنیم؟؟ اصلا از این بحث چه چیزی رو دنبال می کنیم بود که

من و نویسندگان دیگه یسنا رو نمیدونم هدف بود که مطلبی رو کمی بیش مبهم اغاز کرده و خود شما ها با بحث به نتیجه نهاییش برسید

شاید مشکل از من و کادر من باشه که داره مطالب و بحث ها صرف مجادله میشه حتما

و حالا هم که داره بحث دیکتاتوری بعد از سریالی شدنش توسط زحمت یسنا  به نتیجه می رسه داریم جا میزنیم

مهم این بود که به نتیجه این برسیم که دیکتاتوری اصلی در ذهن خودمون هست و اون رو تغییر بدیم حالا که موفع بحث روش شد جا زدیدددددددددددددددد

یک خواهش دارم هم از شما یسنا و هم از شما دوستان مخاطب عزیز که این بحث رو ادامه بدید و بگذارید به نتیجه های خوبی برسیم  هر چند اینجا کوچیکه یا به نظر کم اهمیت هست ولی من خودم تو کارم تو زندگی تو هنرم با دو نفر آدم یک گروه موسیقی مسخره که نه درست می تونستیم بزنیم و نت بلد بودیم نه چیزی شروع کردم و حالا هم خدارو شکر

با تشکر پس ادامه میدیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 14:5  توسط سینا(شاهین سبز)  | 

 

چــــت روم

webnama, Free Video Chat Room

دريافت چت روم

دريافت كد موسيقي